در قبرستان‌ خرمشهر زن‌ 65 ساله‌ای‌ را دیدم‌ که‌ تفنگ‌ ام‌یک‌ بر دوش‌ داشت. گفتم: مادر چه‌ می‌کنی؟گفت:پسر و دخترم‌ آنقدر جنگیدند تا شهید شدند و این‌جا خفته‌اند. می‌روم‌ راه‌شان‌ را ادامه‌ دهم. هر چه‌ او را منع‌ کردم، نپذیرفت‌ و گفت: باید از دینم‌ دفاع‌ کنم. این‌ تنها وظیفه‌ شما پسرانم‌ نیست، بلکه‌ وظیفه‌ من‌ هم‌ هست. جنگید و سرانجام‌ با ترکش‌ خمپاره‌ شهید شد.

 

در گیلان‌غرب، یک‌ زن،چند سرباز عراقی‌ و در شادگان، چهار شیر زن، هشت‌ سرباز بعثی‌ را به‌ اسارت‌ در آورند.

خانم‌ فاطمه‌ نواب‌ صفوی، به‌ همراه‌ گروه‌ چریکی‌ شهید چمران‌ و در ناحیه‌ سوسنگرد، اسلحه‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و جنگید.

یک‌ زن‌ سوسنگردی‌ با آرد مسموم‌ نان‌ پخت‌ و با آن‌ تعدادی‌ از عراقی‌ها را از پای‌ در آورد.

مادر شهید الحانی، یازده‌ سرباز عراقی‌ را به‌ خانه‌اش‌ دعوت‌ می‌کند، به‌ آن‌ها غذا می‌دهد، و زمانی‌ که‌ آن‌ها به‌ استراحت‌ پرداختند و به‌ خواب‌ رفتند، در اتاق‌ را قفل‌ می‌کند و بسیجی‌ها را با خبر می‌سازد، و خود او هم‌ با چوب‌دستی‌ به‌ جان‌ بعثی‌ها افتاد.

 

در گیلان‌ غرب، فرمانده‌ یک‌ گردان‌ رزمی‌ با دیدن‌ رشادت‌های‌ یک‌ زن‌ روستایی، از عقب‌ نشینی‌ منصرف‌ می‌شود و نیروهای‌ خود را علی‌رغم‌ فرمان‌ بنی‌صدر، به‌ شهر باز می‌گرداند.

فهیمه‌ بابائیان‌ پس‌ از شهادت‌ همسر اولش، چنان‌ بر همسر دوم‌ خود تأثیر روحی‌ می‌گذارد که‌ همسرش‌ به‌ جبهه‌ می‌رود.

یک‌ مادر تهرانی، وقتی‌ تزلزلی‌ در فرزند رزمنده‌اش‌ می‌بیند،به‌ سومار می‌رود و به‌ فرزندش‌ می‌گوید: اگر از جبهه‌ برگردی،شیرم‌ را حلالت‌ نمی‌کنم.
مادری‌ خطاب‌ به‌ فرزندش‌ می‌نویسد: علی‌ جان‌ می‌دانی‌ چقدر دوستت‌ دارم،اما صلاح‌ می‌دانم‌ پس‌ از مراسم‌ چهلم‌ برادرت، به‌ جبهه‌ برگردی.

خانم‌ خاکباز به‌ همراه‌ یک‌ گروه‌ از خواهران‌ به‌ جبهه‌ می‌روند، در شب‌ عید نوروز برای‌ رزمندگان‌ سبزی‌ پلو و ماهی‌ تدارک‌ می‌بینند.

خانم‌ فاطمه‌ زارعی‌ 60 ساله، در زمان‌ عملیات، 24 ساعته‌ در پشت‌ جبهه‌ یکسره‌ نان‌ می‌پخت‌ و فقط‌ جهت‌ انجام‌ فرایض‌ دست‌ از کار می‌کشید.

 

مینا کمایی‌ به‌ همراه‌ بیست‌ نفر دیگر، در یک‌ بیمارستان‌ آبادان، امدادگری‌ می‌کردند و شب‌ها هم‌ در خوابگاه‌ بیمارستان‌ می‌خوابیدند.

خانم‌ میرزایی،وقتی‌ شروع‌ به‌ تمیز کردن‌ پهلوی‌ مجروح‌ می‌کرد، حالش‌ به‌ هم‌ می‌خورد، ولی‌ به‌ خاطر خدا تحمل‌ می‌کرد.

یک‌ پرستار داوطلب، شب‌ها بچه‌اش‌ را به‌ اتاقی‌ در بیمارستان‌ می‌برد،و لباس‌ها را کپه‌ می‌کرد،و بچه‌اش‌ را روی‌ آن‌ می‌خواباند، آن‌ وقت‌ خود به‌ مداوای‌ مجروحان‌ می‌پرداخت.

پرستاری‌ دیدم‌ که‌ توالت‌ها را تمیز می‌کرد، اما ذره‌ای‌ از سختی‌ کار گله‌ نمی‌کرد.

خانم‌ یوسف‌زاده، تنها نمونه‌ای‌ کوچک‌ از زنان‌ پرستاری‌ است‌ که‌ به‌ دلیل‌ آلودگی‌ شیمیایی‌ به‌ شهادت‌ رسید

طلبه‌ صدیق‌ رودباری‌ ساعتی‌ پس‌ از خاتمه‌ درس‌ قرآن‌ در بانه‌ و در 28 مرداد 1358 به‌ شهادت‌ نائل‌ آمد.

طلبه‌ فهیمه‌ سیاری‌ دو روز پس‌ از اعزام‌ از قم‌ در اثر اصابت‌ تیر منافقین‌ به‌ شهادت‌ رسید.

زهره حسینی، دختری پانزده ساله بود، که در هفته اول جنگ پدر شهیدش را با دست خود دفن کرد و یازدهم مهر 59 نیز بدن قطعه قطعه شده برادرش علی را که در مدرسه به شهادت رسیده بود، دفن کرد.

 

خانم بدیعی نوعروس پانزده ساله بود. تنها چهل روز از ازدواجش می‏گذشت، وقتی جنازه شوهرش را آوردند، خودش او را کفن کرد؛ با دستان خودش، با دست‏هایی که هر کسی آن را ندارد

 

فاطمه ناهیدی آن روزها دختری بیست و چهار ساله بود که پس از فارغ التحصیلی در رشته مامایی، با سفر به مناطق محروم، می‏کوشید تا در این عرصه آن چه می‏تواند، انجام دهد. در یکی از همین سفرها، در شهر بم، خبر جنگ را شنید و عازم جبهه شد. خیلی زود نام او در سیاهه اولین کسان و اولین زنانی که به اسارت عراق درآمدند، ثبت شد.او و هم ‏بندانش، معصومه آبادی 17 ساله، مریم بهرامی و حلیمه آزموده، 40 ماه در اسارت به سر بردند. در دوران اسارت 17 روز تمام اعتصاب غذا کردند تا آنان را از زندان سیاسی الرشید به اردوگاه‏های مخصوص اسرا ببرند. برادران اسیر هم باورشان نمی‏شد که آنان بتوانند تحمل کنند. سرمشق اسرا بودند؛ با حجابشان، کلامشان و استقامتشان.

 


 

نوشته شده توسط علیرضا آهنج - زهرا خالصی در سه شنبه ششم مهر 1389 ساعت 23:30 موضوع آرشــیو فرهنگی - اجتماعی | لینک ثابت